۳ ساله زبان میخونی؛ ولی واقعاً چه سطحی هستی؟ سطح زبان انگلیسی یعنی چی؟
بذار با یه سؤال شروع کنیم.
اگه همین الان ازت بپرسم: «سطح انگلیسیت چنده؟» چی جواب میدی؟
احتمالاً یه چیزی شبیه این:
«فکر کنم Intermediate باشم. آخه سه ساله دارم زبان میخونم!»
یا شاید بگی:
«B1 یا B2 باید باشم دیگه. این همه کلاس رفتم!»
اما یه لحظه صبر کن.
از کجا مطمئنی؟
واقعاً سه سال زبان خوندن یعنی حتماً باید B1 یا B2 باشی؟
اینجا یه اشتباه خیلی رایج بین زبانآموزها اتفاق میافته: ما مدت زمانی رو که زبان خوندیم، با سطح زبانمون یکی میگیریم.
در حالی که این دوتا اصلاً یکی نیستن.
«من سه ساله زبان میخونم» لزوماً یعنی «سطحم بالاست»؟
نه.
بذار با یه مثال ساده بگم.
فرض کن دو نفر هر دو سه سال زبان خوندن.
نفر اول هفتهای دو ساعت کلاس رفته، تکالیفش رو انجام داده و بعد تا هفتهی بعد تقریباً انگلیسی رو کنار گذاشته.
نفر دوم همون دو ساعت کلاس رو داشته، ولی بیرون از کلاس هم پادکست گوش داده، انگلیسی صحبت کرده، نوشته، اشتباه کرده، بازخورد گرفته و دوباره تمرین کرده.
به نظرت بعد از سه سال، واقعاً باید انتظار داشته باشیم این دو نفر دقیقاً در یک سطح باشن؟
طبیعتاً نه.
چیزی که روی پیشرفت زبان تأثیر میذاره فقط مدت زمان نیست؛ بلکه اینه که در این مدت چه کاری انجام دادی و چقدر واقعاً از زبان استفاده کردی.
برای همین، در چارچوب CEFR هم سطح زبان بر اساس توانایی فرد در انجام کارهای مشخص با زبان توصیف میشه، نه صرفاً تعداد سالهایی که زبان خونده.
شاید خیلی چیزها رو بلد باشی، ولی نتونی ازشون استفاده کنی
اینجا یه تلهی خیلی جالب وجود داره.
ممکنه کلی لغت بلد باشی.
ممکنه وقتی یه تست گرامر میبینی، گزینهی درست رو راحت انتخاب کنی.
ممکنه وقتی یه متن انگلیسی میخونی، بیشترش رو بفهمی.
بعد با خودت میگی:
«خب پس من دیگه Intermediate هستم.»
اما یه نفر روبهروت میشینه و میگه:
“Tell me about your last trip.”
و مغزت:
«اِمممم... خب... actually... I...»
و یهو تمام اون لغتها و گرامرهایی که میدونستی، غیبشون میزنه!
این اتفاق خیلی هم عجیب نیست.
چون بلد بودن با بتونیم بهموقع ازش استفاده کنیم فرق داره.
اگه نمیدونی چطوری، اینجا کلیک کن.
پژوهشها هم نشون دادهان که چیزی که زبانآموز دربارهی توانایی خودش فکر میکنه، همیشه با عملکرد واقعیاش یکی نیست؛ مخصوصاً در مهارتهایی مثل Speaking.
تازه ممکنه اصلاً یک «سطح» نداشته باشی!
این یکی رو خیلیها نمیدونن.
وقتی میگی:
«سطحم B1ـه.»
ممکنه در واقع منظورت فقط یکی از مهارتهات باشه.
مثلاً Reading تو B2 باشه؛ چون متن رو خوب میفهمی.
ولی Speakingت B1 باشه؛ چون هنوز موقع حرف زدن زیاد مکث میکنی.
یا Listeningت B1 باشه، ولی Writingت A2.
پس اینکه دنبال یه برچسب واحد برای کل زبانت باشی، همیشه تصویر دقیقی بهت نمیده.
بهتره به جای اینکه فقط بگی «من B1 هستم»، ببینی در هر مهارت دقیقاً چه کاری ازت برمیاد.
خب، حالا چطوری بفهمیم واقعاً کجای کاریم؟
اول یه تغییر کوچیک توی سؤالت ایجاد کن.
به جای اینکه از خودت بپرسی:
«چند ساله دارم زبان میخونم؟»
بپرس:
«الان با انگلیسی دقیقاً چه کارهایی میتونم انجام بدم؟»
مثلاً:
- میتونی بدون اینکه از قبل متن آماده کنی، چند دقیقه دربارهی یه موضوع حرف بزنی؟
- میتونی داستان یه فیلم یا اتفاقی که برات افتاده رو به انگلیسی تعریف کنی؟
- وقتی یه پادکست متناسب با سطحت گوش میدی، چقدرش رو میفهمی؟
- میتونی یه متن نسبتاً منسجم بنویسی و منظورت رو واضح برسونی؟
- وقتی یه لغت رو میبینی، فقط معنیش رو میدونی یا واقعاً میتونی توی جمله ازش استفاده کنی؟
- میتونی دربارهی یه موضوع نظر بدی و برای نظرت دلیل بیاری؟
این سؤالها خیلی بیشتر از «چند ساله کلاس رفتی؟» میتونن بهت بگن واقعاً کجای کاری.
یه تست ساده از خودت بگیر
لازم نیست همین الان بری دنبال ده تا تست تعیین سطح مختلف.
یه موضوع ساده انتخاب کن؛ مثلاً:
“?What did you do last weekend”
یا تعیین سطح و تحلیل نتیجه رایگانت رو با این لینک تو مهاجر آکادمی انجام بده.
تایمر بذار روی دو دقیقه و بدون اینکه چیزی بنویسی یا از قبل آماده کنی، شروع کن به حرف زدن.
صدات رو هم ضبط کن.
بعد گوش بده.
نه برای اینکه خودت رو سرزنش کنی؛ فقط برای اینکه واقعیت رو ببینی.
چند بار مکث کردی؟
چقدر دنبال کلمه گشتی؟
چقدر جملههات شبیه هم بودن؟
تونستی ایدههات رو به هم وصل کنی؟
تونستی از گرامرهایی که قبلاً خوندی، موقع حرف زدن استفاده کنی؟
اینجا تازه ممکنه یه چیز جالب کشف کنی:
شاید چیزهای بیشتری از چیزی که فکر میکنی بلد باشی؛ ولی نتونی سریع ازشون استفاده کنی.
یا برعکس، شاید فکر کنی خیلی قوی هستی، ولی وقتی عملکردت رو میبینی، متوجه یه سری شکاف بشی.
و دقیقاً همین شکافها هستن که باید روشون کار کنی.
فقط به عددی که تست بهت میده نچسب!
تست تعیین سطح خوبه و میتونه نقطهی شروع مناسبی باشه، ولی قرار نیست یه عدد روی صفحه همهچیز رو دربارهی زبانت بهت بگه.
مثلاً اگر یه تست بهت گفت B1، قرار نیست با خودت بگی:
«خب، پس دیگه مشکلی ندارم!»
یا اگر گفت A2، قرار نیست فکر کنی:
«پس من افتضاحم!»
اون عدد فقط یه اطلاعاته.
چیزی که مهمتره اینه که بفهمی چه چیزهایی رو بلدی، چه چیزهایی رو نمیتونی انجام بدی و چرا.
حتی تحقیقات هم نشون میدن که خودارزیابی وقتی با معیارهای مشخص و واضح انجام بشه، میتونه خیلی مفیدتر باشه.
شاید مشکل تو «کم زبان خوندن» نباشه!
حالا برگردیم به همون جملهی اول:
«من سه ساله زبان میخونم، پس چرا هنوز نمیتونم راحت صحبت کنم؟»
شاید مشکل این نباشه که کم خوندی.
شاید حتی مشکل این نباشه که بد خوندی.
ممکنه مشکل این باشه که تصویری که از سطح خودت داری، با چیزی که واقعاً میتونی انجام بدی فرق داره.
و تا وقتی ندونی دقیقاً کجای کاری، طبیعتاً نمیتونی بفهمی باید روی چی کار کنی.
ممکنه ساعتها گرامر بخونی، در حالی که مشکل اصلیت Speaking باشه.
ممکنه هر روز لغت حفظ کنی، در حالی که مشکل اصلیت این باشه که نمیتونی از همون لغتها موقع حرف زدن استفاده کنی.
ممکنه دوباره و دوباره کتاب Intermediate رو بخونی، در حالی که چیزی که واقعاً نیاز داری، تمرین خروجی و گرفتن بازخورده.
پس دفعهی بعد نگو «سه ساله زبان میخونم»
وقتی کسی ازت پرسید:
«سطح زبانت چنده؟»
قبل از اینکه به تعداد سالهایی که کلاس رفتی فکر کنی، یه سؤال مهمتر از خودت بپرس:
«من واقعاً با انگلیسی چه کارهایی میتونم انجام بدم؟»
چون در نهایت، سطح زبانت رو تعداد سالهایی که توی کلاس نشستی تعیین نمیکنه.
چیزی که تعیینش میکنه اینه که امروز با چیزهایی که یاد گرفتی، چقدر میتونی واقعاً کاری انجام بدی.
و شاید مهمترین قدم در مسیر یادگیری زبان، همین باشه:
اول بفهمی واقعاً کجایی؛ بعد تصمیم بگیری چطور جلو بری.

